سرد ، سنگ ، یخ زده
به آدمکی چوبین ماننده است که در سینه
لختی لجن
به جای قلب نشانده است ....
نه !
نه !
این نه آن که نیست
دیگر آدم نیست
از تصویرش
و کلماتش
بوی دلالی ، بوی گندیدگی
به مشام میرسد
از خدا به خدا گلایه میکنم
این بود سهم من ؟
این بود عدالت تو ؟
هیهات هیهات ......هیهات .
تا دوباره دچار شب شوم
نگاه کن ! روز را چه بیرحمانه می کشم .

مرا مست میکند آن
شراب کهنه چشمه ی چشمانش ...
اما مانده ام چرا
بر این قاب
نمی نشیند
غبار زمان .
سکوت و زمزمه ی باد
فوج فوج کلاغان
آفتاب خسته
شاخه های بی برگ و خشک درختان ....
در من تنیده می شود ، وسیله می شود پاییز
تا هجوم خاطره های اینک گذشته سال ها
با رنگ ِ پریده و قار قاری گسسته
به سطح بیاید
طنازی کند
آزارم دهد
تویی که منم
منم که تویی
مایی که خفته بیدارم کند
عشق کهنه در کارم کند
باز بگویم : دردی کشم
تو دانه ی انگور
یکی بیاید و شراب نابم کند
نگاه کن !
پاییز دوباره آمده
تا هزار باره بر دارم کند ....